استاد به قلم استاد (داستان زندگی دکتر حسن تاجبخش)

15 خرداد 1395, ارسال شده توسط: saeedseery

یکی از جاودان ترین نام های تاریخ دامپزشکی ایران.استاد ممتاز دانشگاه تهران را کمتر کسی است که نشناسد.استاد حسن تاجبخش نامی ماندگار بر فراز قله دامپزشکی است که راهی سخت را برای رسیدن به این قله پیموده است.چه چیزی بهتر از اینکه داستان زندگی استاد را به قلم شیوا و بی نظیر خود او مطالعه کنیم. وت پارس شما را به ادامه مطلب دعوت می کند.

استاد به قلم استاد (داستان زندگی دکتر حسن تاجبخش)

من در روز دوم آبان 1316 هجری شمسی/نیمه شعبان 1357 هجری قمری در محله‌ی امامزاده یحیی در تهران زاده شدم. نام یکی از عموهایم مهدی است، از این رو مرا مهدی نخوانده و حسن نامیده اند! نام پدرم تقی است، او پسر جواد خان، او پسر حاجی ابراهیم خان، او پسر حاجی محمود خان، او پسر نورمحمد خان سردار و او پسر میرزا محمدخان بیگلر بیگی قاجار است. پدرم از کارشناسان قدیمی وزارت کشاورزی ایران بود.نام شادروان مادرم حاجیه فرخنده خانم ابری نارانی است. تقدیر چنین بود که من و برادرم بیشتر در کُفِّ باکفایت و ظل عنایت مادر زندگی کنیم. مادرم شیرزنی بود که ریشه در البرزکوه داشت و مقداری زمین زراعتی را در قریه‌ی ناران و پشتِ کوشک (نجارکلا) لواسان از پدرش (که در جوانی درگذشته بود) به میراث برده بود. زمین پشت کوشک را به بهایی اندک فروخت و پول آن‌را به اضافه فروش قسمتی از اموال منقول، خرج خرید خانه‌یی عادی به مساحت 220 متر در شرق تهران نمود: چون خانه اجدادی‌شان وقف اولاد ذکور بود و پدرش تنها او را داشت بنابراین از خانه‌ی پدری محروم ماند.پدرِ مادرم مرحوم میرزا عزیزالله از افسران پاک ایران در اواخر دوران قاجاریه بود که در سال 1348 هجری قمری مطابق با 1308 هجری شمسی در 45 سالگی درگذشت و مزار او در امامزاده عبدالله شهرری است. ایشان پسر استاد محمدتقی، استاد بزرگ چاپ‌خانه‌دار و ناشر عهد ناصری است. استاد محمدتقی پسر حاجی عبدالمحمد بزرگ‌ترین ناشر چاپ‌خانه دارِ زمان ناصرالدین شاه و ناشر روزنامه وقایع اتقاقیه است.مادرم می‌گفت وقتی می‌خواستی به دنیا بیایی و درد زایمان را حس کردم به سراغ زن قابله رفتند ولی پیش از آن‌که ماما بیاید تو خود به این خاکدان آمدی! قابل توجه است که امروزه بسیاری از خانم‌ها در تهران و شهرهای بزرگ ایران با عمل سزارین یا رستمی و پهلوشکافی، کودک خود را به دنیا می‌آورند، کاری که در قدیم تنها برای به‌دنیا آوردن سزار رومی و رستم دستانِ ایرانی انجام گرفته است! به قول فردوسی:
شکافید بی رنج، پهلوی ماه                   بتابید مَربچه را سر ز راه
چنان بی‌گزندش برون آورید                  که کس در جهان این شگفتی ندید
آری! مجال گفت‌وگو نیست وگرنه ذکر می‌کردم که چگونه با عمل سزارین غیرضروری و یا زیاده از حد بچه را سترون نگه‌داشتن، مقاومت بدن کم شده و بچه مستعد بروز ازدیاد انواع حساسیت‌ها (آلرژی‌ها) می‌گردد. اما اگر مادری دچار سخت‌زایی باشد و عمل را واجب تشخیص دهند سزارین کار خوبی است وگرنه برای آن که مبادا احتمالاً اندام مادر کم تناسب شود و یا برای چشم و هم چشمی کاری عبث و زیان‌آور است. خود اینجانب در سفری که در سال 1367 برای پی‌جویی راه باستانی ساسانی بین ری و مازندران پیاده از گردنه‌ی سخت افجه بشم از افجه لواسان به لار می‌رفتم، از راهنمایم شنیدم که می‌گفت سال‌ها پیش، همین مسیر را با ایل طی می‌کردم، خانمی از آن چادر نشینان، گرفتار دردِ زادن شد. خود را در تنگلای دره‌یی به کناری کشید، پارچه‌یی به خود پیچید، بچه را به‌دنیا آورد، بند جفت خود را با سنگی قطع کرد، بچه‌ی نازنین خود را با پارچه‌یی پوشانید و به کول بست و خود را به کسان خویش در ایل رساند. این است رفتار غزالان شیروَشِ ایران.
خاطرات کودکی
فی‌الجمله اولین خاطره‌یی که به یاد دارم مربوط به شهریورماه 1320، یعنی نزدیک به چهار سالگی است که آسمان تهران به وسیله هواپیماهای متفقین مورد تجاوز قرار گرفت و چند بمبی پرتاب شد. من نیز در کوچه‌ی چای‌خانه ایستاده بودم و هواپیما‌ها را تماشا می‌کردم. آن‌زمان هواپیماهای متفقین را به شکل عقاب یا کلاغ‌های بزرگ تصور می‌کردم.خاطره‌ی دیگرم باز مربوط به همان زمان‌ها است که روزی در همان کوچه در چاه آب افتادم. دستم را نومیدانه به کنار چاه گرفتم. با این که سر ظهر بود و کوچه خلوت، دو رهگذر فرشته سیرت رسیدند و مرا از مرگ حتمی نجات دادند.زندگی در جریان جنگ فوق‌العاده سخت شده بود و در سال 1322 که تهران گرفتار قحطی و جنگ بود، از روی ناچاری به ناران لواسان کوچ کردیم. در آن‌جا زندگی همانند چند هزار سال قبل بود و از مظاهر تمدن هیچ اثری نبود. جاده‌ی ماشین‌رو لشکرک (یعنی 12 کیلومتری ناران) به شمشک برای حمل ذغال‌سنگ می‌گذشت. به یاد دارم آن‌قدر در زمستان برف باریده بود که برای رسیدن به خانه روستایی ما دالانی از زیر برف درست کرده بودند که از آن می‌گذشتیم. در تهران نیز سال‌های بعد، کم‌وبیش، چنین برف‌هایی می‌بارید. در همین لواسان (که اکنون بنده در آن‌جا زندگی می‌کنم). متوسط، سالی 30 بار برف می‌بارید اکنون سه برف حسابی هم نمی‌بارد! ما طبیعت را به دست خودمان خراب کردیم. خشک‌سالی‌های ادواری هم مزید بر علت شده است. القصه سال بعد که موقع مدرسه رفتن من بود، به تهران بازگشتیم. خانه‌ ما خانه‌یی دو طبقه مشتمل بر پنج اتاق ساده در محله دروازه دولاب بود که از آن‌جا نهری خروشان به نام لوار دولاب می‌گذشت که مردم می‌گفتند کنار همین نهر سر امام‌زاده یحیی را بریده‌اند. حدود صدمتر آن‌طرف‌تر، به‌طرف غرب، خندق شرقی تهران قرار داشت که آن‌را در حوالی 1325 پُرکردند و خیابان شهباز در آن‌جا احداث شد. نه برق بود، نه آب لوله‌کشی. آب‌انبار بود و حوض. ماهی یک بار میراب آب را برای خانه جاری می‌کرد. گاهی آب دیر می‌رسید و آب انبار آلوده و پر از جانوران فوق‌العاده کوچک آبزی به نام خاکشیر می‌شد. در این مواقع برای آن‌که مریض نشویم، مادر آب را بر روی پارچه مَلمَل صاف کرده، می‌جوشاند و به خوردِ ما می‌داد. اما از آب حوض که برای شست‌وشوی ظروف بود دیگر هیچ مپرس. کمی بالاتر از خانه‌ی ما اکبرآباد دولاب، مزرعه‌یی سرسبز و مملو از باغ و سبزی کاری بود که آن را ارباب اکبر، پسر عموی مادربزرگ مادری‌ام آباد کرده بود و از این‌رو به این نام (اکبرآباد) خوانده می‌شد و اکنون نیز فرهنگ‌سرای شرق تهران در قسمتی از آن اراضی احداث شده است.هم‌چنان که گفته شد، مرحوم مادر مقداری زمین کشاورزی در لواسان داشت که قسمتی از زندگی ما از آن تامین می‌شد و روزگار به‌طورکلی سخت بود و برای ما سخت‌تر شده بود. از گندم حاصل زمین آرد تهیه کرده و آذوقه نان یک‌ساله را به تهران می‌آوردیم. در تهران (در این‌زمان که هنوز جنگ بین‌المللی به پایان نرسیده و کشور در اشغال متفقین بود) نانی بسیار بد با آردی غیر مرغوب، سیاه و بدگوار به نام نان سیلو توزیع می‌شد که پر از سنگ و شن بود و قابل خوردن نبود. مادر بزرگ مادری‌ام شادروان نرگس خاتون (که پس از مرگ شوهر روزگار با او سر ناسازگاری داشت و مادر من تنها فرزندش بود) با دستان هنرمندش به داد ما می‌رسید. او آرد را خمیر می‌کرد و اغلب من در خدمت او خمیرهای چانه گرفته را برای پختن به کوچه درختی واقع در خیابان نایب‌السلطنه (ایران) برده، نانوا آن‌ها را می‌پخت. سهم خود را بر می‌داشت و قوت لایموت ما نصیب‌مان می‌شد. به یاد دارم که مادربزرگ و مادر وقتی بیمار می‌شدند در حال بحران تب دو بیتی‌های زیبایی می‌خواندند که هنوز در گوش جانم طنین انداز است و بعد فهمیدم که منسوب به جناب ابوسعید ابوالخیر است:
آنی تو که حال دل نالان دانی               احوال دل شکسته بالان دانی
گر خوانمت از سینه سوزان شنوی                 ور دم نزنم زبان لالان دانی
گر من گنه جهان کردستم                        عفو تو امید است که گیرد دستم
گفتی که به روز عجز دستت گیرم                       عاجز تر از این مخواه کاکنون هستم
القصه سوخت ما از هیزمی بود که آن را از لواسان می‌آوردند و هیزم‌شکنان دوره‌گرد آن‌را خُرد می‌کردند. دستگاه گرمازا، خاکه زغال بود که مادر و مادربزرگ کرسی را با آن برپا می‌داشتند. سماور ذغالی که از آتش کرسی و ذغال و آتش‌گردان تغذیه می‌شد، عالم خود را داشت. اندکی نفت، تنها برای چراغی گردسوز، جهت روشنایی شب و درس‌خواندن به دست ما می‌رسید. خلاصه، همه‌چیز ساده و بی‌پیرایه بود.

استاد به قلم استاد (داستان زندگی دکتر حسن تاجبخش)

شروع دبستان
در مهر ماه 1323 به دبستان راستی محلـه دروازه‌دولاب مادرم مرا ثبـت نام نمود. در کلاس سـوم معلـم مـا خانمی مهربان و ادب دوسـت بود. درس انشـاء را آغـاز کـرد و توصیـه نمـود اگـر در خانـه حیـوان یـا پرنـده‌یی داریم وصـف کنیـم ما گربـه‌ای قشـنگ در خانه داشـتیم. مـادرم شـعر « پیشـی پیشـی ملوسـم / مـی‌خـوام تـرا ببوسـم» را بـه مـن یـاد داده بـود. گربـه را وصـف کـردم و این شـعر را همـراه با دو سـه بیـت دیگـر بـه‌عنـوان انشـاء نوشـتم. معلم پاک سرشـت بسـیار تشـویقم کـرد و همیـن یکی از انگیزه‌های علاقه به نوشتن در وجود من شـد. بـه یـاد دارم، سـالی در کودکـی بـه بیماری دیفتری مبتلا شـدم، و بـه آسـتانه‌ مـرگ شـتافتم. پـدر و مـادرم مـرا بـه طبیبـی مسیحادم، مرحوم دکتر آصف‌الحکما تاج‌بخش از بزرگان خاندان پـدری (کـه خـود از شـاگردان حکیـم محمـد خـان بـود) رسـانیدند. تـازه سرم ضـد دیفتری از خـارج بـه ایران آمـده بود. پـدر آن‌را به هر وضعیتـی بـود فراهـم کـرد و پزشـک پژوهنـده از مرگ حتمـی نجاتم داد. باید رنج بیماری را کشیده باشی تا قدر سلامتی را که امروزه در پرتو از خودگذشتگی دانشمندان و طبیبان بزرگ طول تاریخ برای مردمان ایجاد شده بدانی.در سال‌های 1324 تا 1325 شاهد تجزیه‌ی آذربایجان و بازگشت این پاره‌ی عزیز ایران به دامن مام وطن بودم. در خرداد 1329 امتحانات نهایی پایان 6 ساله دبستان را گذراندم و تصدیق آن‌را که آن‌زمان تا حدی کاربرد استخدامی داشت، گرفتم و آماده ورود به دبیرستان شدم. آن‌زمان پایان تحصیلات ابتدایی با امتحان نهایی انجام می‌گرفت و نسبتاً سخت بود. و اگر شاگرد درس‌خوانی بودی دانش متوسطی کسب می‌کردی که تو را به‌کار می‌آمد. به یاد دارم که یکی از خویشاوندان به مرحوم مادرم گفته بود دبیرستان هزینه‌بردار است، حسن را به دبیرستان نفرست و بگذار کار بکند! که مادر، پدر و من از شنیدن چنین پندی آزرده شدیم. باز به خاطر دارم وقتی در سال 1345 امتحانات دوره‌های تخصصی میکروب‌شناسی و ایمنی‌شناسی انستیتو پاستور پاریس را با موفقیت گذراندم و در هر دو دوره در بین همه شاگردان فرانسوی و خارجی اول شدم این خاطره را در همان زمان به‌عنوان داستان برای یکی از دوستان یکدل گفتم. او با بیانی زیبا چنین گفت: بچه‌ ای که روزی شاگرد اول انستیتو پاستور پاریس می شود را می‌گویند تحصیل دبیرستانی مکن!
آغاز دبیرستان
در سال 1329 مرحوم پدرم مرا در دبیرستان علمیه پشت مسجد سپهسالار که یکی از دبیرستان‌های مهم تهران بود ثبت نام کرد. دبیرستان علمیه دبیران بزرگوار و دانشمندی هم‌چون زنده‌یادان: وارسته، میرافضلی، مصطفوی، دکتر میرفخرایی و غیره داشت و این بنده به حد خود از خرمن دانش آنان خوشه‌چینی کردم. خانه‌ی ما در سه‌راه شکوفه بود و مدرسه‌ نزدیک میدان بهارستان – که فاصله‌یی حدود 5/4 کیلومتر است. برای ناهار به خانه رفته و دوباره به مدرسه بازمی‌گشتم. بنابراین، در روز حدود 18 کیلومتر خیابان را پیاده می‌پیمودم! من از آن‌زمان که خود را شناختم به کتاب خواندن، شعر و ادب و تمدن ایران عشق می‌ورزیدم. از همان پول تو جیبی اندک، یک قران دو قران که به من می‌دادند می‌اندوختم و کتاب می‌خریدم.دوران دبیرسـتان را در مدرسـه‌ی علمیـه و سرانجـام در دبیرسـتان مـروی طی کـردم. در مسـیر مدرسـه تا خانه (کوچه آبشار، خیابان نایب‌السلطنه، حوالی بهارستان، سرچشمه و غیره) دسـت دوم فروشـان کتاب‌های دسـت دوم را روی زمیـن پهـن می‌کردند.کتاب‌هایـی راکـه به نظـرم مفید می‌آمد و بـا پـول انـدک مـن تطابـق داشـت، کتـاب می‌خریـدم و آن‌هـا را با ولـع مـی‌خوانـدم و هنـوز نیـز آن‌هـا را کـه اکثراً کتاب‌هـای مفیـدی اسـت، در اختیـار دارم. مـن هوشـی متوسـط، امـا حافظـه‌یی نسـبتاً قـوی و سخت کوشـی فراوانـی داشـتم، و همیـن‌هـا چـراغ فرا راهـم بـرای کسـب دانـش بود.از پاییز 1330 شمسی که در ابتدای سال دوم دبیرستان بودم، در زمره‌ی ارادت‌کیشان نهضت ملی ایران وارد حزب زحمت‌کشان دکتر بقایی شدم. در همان زمان روزی مدرسه را تعطیل کردند و به میدان بهارستان آمدیم. شادروان دکترمصدق را دیدم که از برخی نمایندگان مجلس آزرده خاطر شده به بیرون مجلس در میان مردم آمد. بالای چهارپایه‌یی رفت و گفت: «مجلس آن‌جا است که ملت آن‌جا است» آری! یکی از خاطره‌های فراموش نشدنی‌ام همین دیدار و حضور در این صحنه تاریخی است. در عین حال تربیت مذهبی و علاقه به مذهب، که آن‌را از مادر به ارث برده بودم همواره در زندگی من بود و گاهی در هیأت‌های مذهبی شرکت می‌کردم و برای درک قران سعی می‌کردم تا حدی که امکان داشت زبان عربی را فراگیرم. زبان فرانسه‌ام نیز قوی بود.در تابستان 1332 طبق معمول همه ساله به ناران لواسان رفتیم و در همان‌جا فعالیت داشتم. از 25 مرداد ماه به بعد مقدمات مربوط به کودتا صورت گرفت و روز 28 مرداد به ثمر رسید. همان ظهر در پاتوقی که در مقابل کاروان‌سرا و قهوه‌خانه ناران داشتیم، گفتند مصدق برافتاد و شاه پیروز شد. من ناگهان فریاد زدم که چنین چیزی ممکن نیست. همان‌جا افسری که از قبل ناظر حرکات ما بود هفت تیرش را در آورد که به سوی من شلیک کند. چند نفر واسطه شدند و مرا از مرگ نجات دادند. از آن به بعد زندگی برای من و برادرم مشکل شد. چند روزی در غارها و بیغوله‌ها پنهان بودیم تا سرانجام به فرمایش مادر، من و برادرم را از بی‌راهه به تهران رسانیدند که از در غار و بیغوله‌ها ماندن برای‌مان امن‌تر بود.
اولین مقاله
پدربزرگـم مرحـوم جـواد خـان تـاج‌بخـش مـردی وارسـته بـود که در همیـن ایـام دوره‌ی بیماری و سـنین آخـر زندگـی را می‌گذرانید. گاهی برای دیدن ایشـان می‌رفتم و از صحبت‌هایش پند می‌گرفتم. ناگفته نگـذارم کـه چنـد کتـاب خطی به مـن هدیـه داد که بر پشـت رسـاله‌یی از فیـض‌کاشـانی چند خط نوشـتم شـاید بتـوان گفت اولیـن مقاله‌یی اسـت کـه در هفـده سـالگی نوشـتم. از همیـن زمان‌ها تمایل به شـعر و ادب و عرفـان ایـران در مـن زنده شـد. سرانجام شـیفته‌ی وادی ولایت شـدم. امید اسـت با همین ره‌توشـه‌ی اندک که از مولا علی‌علیه‌السلام دارم به دیدار دوسـت بروم.آغاز دانشگاه تابسـتان سـال 1335 کنکـور دانشـکده‌ی پزشـکی تهـران بـود، ولـی آن‌زمـان نـه کلاس کنکـوری بـه معنـی امـروزه موجـود بـود، و نـه مـن پولـی بـرای پرداخـت آن داشـتم. بلکـه خـود معلم خصوصـی مجانی بچه‌هـای دوسـتان و برخـی از اقـوام بـودم که به دسـتور مـادر که از او خواهـش مـی‌کردنـد، انجـام مـی‌دادم و آن‌را خدمتی در راه بشریت می‌دانستم! در آن تابستان که مهمان نیز زیاد داشتیم برای آوردن آب آشامیدنی از چشمه‌های نسبتاً دوردست سبو به دوش بودم، مجال فراوانی برای درس خواندن نداشتم. به‌هر حال در کنکور دانشکده‌ی پزشکی تهران شرکت کردم. همان روز سپیده‌دمان از سه‌راه شکوفه (در شرق تهران) تا دانشگاه تهران، پیاده و سواره برای شرکت در کنکور می‌رفتم، کتاب شیمی را مرور می‌کردم. از قضا سه سوال شیمی که هرکدام 2 نمره داشت از همان مطالبی بود که در راه مرور کرده بودم. به بقیه‌ی سوالات پرداختم و فکر می‌کردم که حتماً موفق می‌شوم ولی پس از ترک جلسه مقابل درب دانشگاه یادم آمد که آن سه سوال را پاسخ نگفته‌ام و یقین کردم که موفق نمی‌شوم. همان شد و من 5 نمره از حد قبولی کم آوردم که ناشی از 6 نمره سوالات فراموش شده بود.همان روز شنیدم که دانشکده‌ای به نام دانشکده دامپزشکی در خیابان کاخ شمالی کنکوری جداگانه دارد. من که از دامپزشکی چندان مطلبی نمی‌دانستم برای کنکور ثبت‌نام کردم و چون دو هفته‌یی به زمان امتحان مانده بود به لواسان آمدم و کمی درس خواندم. در آن‌زمان از ناران لواسان روزی یک مینی‌بوس صبح ساعت هفت به تهران می‌رفت و بعداز ظهر باز می‌گشت و دیگر ماشینی در کار نبود. گفتم که قسمتی از درآمد زندگی ما از زراعت بود. آن‌موقع در اواخر تیر یا اوایل مرداد ما خرمنی نیمه پاک کرده داشتیم. شب، سر خرمن چند نفر از دوستان هم سال دور هم جمع شدیم و ضمن مواظبت از خرمن در میان کاه خوابیدیم. فردای آن‌روز باید برای شرکت در کنکور ساعت هفت صبح خود را به مینی‌بوس می‌رساندم. ناگهان ساعت هفت‌وسی دقیقه صبح آفتاب سر زده از خواب بیدار شدم که دیگر اتومبیل رفته بود و ساعت سه بعدازظهر ساعت کنکور دامپزشکی بود. خود را نباختم. به خانه رفتم. باز هم کتاب شیمی (که آن‌را مرور نکرده بودم) را برداشته و 12 کیلومتر راه ناهموار بین ناران و لشکرک از میان تپه و ماهورها در میان آفتاب گرم- طی کرده، درس شیمی را مرورکنان خود را به لشکرک رساندم. ماشین به ندرت می‌گذشت. کامیونی مملو از بار ذغال سنگ که از شمشک به تهران می‌رفت، پیدا شد. دست بلند کرده چون در جلو جا نبود بر روی بار کامیون سوار شده گرد خورده و زغالی شده خود را به تهران رساندم و دوان‌دوان تا خانه رفتم. سر و تن را به برکت شیر آبی که دیگر چند سالی بود در خانه ما وجود داشت صفا دادم. لباس عوض کردم و خود را حدود ساعت 14:30 به باغ نگارستان – محل برگزاری کنکور- رساندم و امتحان دادم. پس از چندی خبردار شدم در کنکور موفق شده‌ام. این بود سرنوشت ورود من به دانشکده دامپزشکی.اگرچه قبلاً از دانشکده دامپزشکی اطلاعی نداشتم ولی با توجه به سه چهار ماه که هر ساله در روستای ناران زیسته و خود تعداد اندکی گاو و گله کوچکی بز داشتم به حیوانات بی زبان علاقه مند بودم و شغل دامپزشکی را حرفه‌یی شریف و در خدمت مردم می‌دانستم.سـخت کوشـی من همیشـه در دوران تحصیل و زندگی ادامه داشت. مـا در خانـه مـان میـز و صندلـی نداشـتیم. بـه دیـوار تکیـه داده و درس مـی‌خوانـدم آن‌قـدر ایـن حالـت تـداوم داشـت کـه دیـوار گـود شـده بـود. در دوران دبستان چراغ فتیله‌یی و دود چراغ خوردن برای من عادت شده بود.

استاد به قلم استاد (داستان زندگی دکتر حسن تاجبخش)

در کنکـور دانشـکده دامپزشـکی شرکت کردم و جزء 50نفر دانشـجوی اول پذیرفته شـدم. در دانشکده رستوران غذاخوری و امثال آن نبود. ظهر ساندویچ مختصر و نان و پنیری سق می‌زدم و درس می‌خواندم. تا خانه مان دو کورس اتوبوس بود. گاهی از میدان امام‌حسین (فوزیه سابق) تا خانه‌مان که حدود 6 کیلومتر راه بود را پیاده می‌رفتم تا 2 ریالی ذخیره کنم و بعدا کتاب دست دوم بخرم.در سـال سـوم دانشـکده‌ی دانشـجویان دامپزشـکی را بـه شهرسـتان می‌فرسـتاند. مـن و یکـی از هم‌کلاسـی‌هـای عزیـزم، مرحـوم دکتر پرویـز پرتـوی، بـه آذربایجـان اعـزام شـده و در شـهر مراغه مشـغول فعالیـت‌هـای دامپزشـکی شـدیم کـه در آن‌جا مبتلا به نوع گوارشـی سـیاه‌زخـم شـدم و بـا درمـان بـه موقـع شـفا یافتـم.جنـاب آقـای دکتر مرتضی‌کاوه در جریان تدریـس دروس بیماری‌های واگیـر، پـس از چندبـار که از ایشـان سـوالات علمی نمودم، مـرا فردی لایق تشـخیص داد و از من خواسـت که پس از فراغت از تحصیل در دانشـکده به کار مشـغول شوم. دکتر کاوه بسـیار مهربان، دانشمند و وارسـته بود و ریاسـت موسسـه سرم و واکسن‌سـازی رازی را بر عهده داشـت و اسـتاد میکروب شناسـی، ایمن‌‌شناسـی و بیماری واگیر بود.در تابسـتان سـال 1340، پـس از پایـان آخریـن امتحانـات دوره‌ی پنـج‌سـاله‌ی دامپزشـکی، بـه همـت مرحـوم دکترمحمـدحسـین‌میمنـدی‌نـژاد، بـه سرپرسـتی آقـای دکتر محمـددرویش که در کمال وارسـتگی سـیرت دانـش و درویشـی را بـا هـم داشـت، بـا اتوبـوس سـیری دو ماهـه از اروپـا داشـتیم. در این سـفر از کشـورهای ترکیه، بلغارسـتان، یوگوسلاوی، اتریش، آلمان، هلند، بلژیک، فرانسـه، انگلیس، شـاهزاده نشـین موناکـو، ایتالیـا بازدیـد کرده و بـه ایران بازگشـتیم.
در همان سال 1340 پایان‌نامه دکتری دامپزشکی خود را تحـت عنوان «کلسترول خـون گاو و تغییـرات آن در زمـان آبسـتنی» بـا درجـه‌ی ممتـاز گذرانـدم. بـرای ایـن پایـان‌نامـه‌ بارهـاوبارهـا خـود را سـاعت شـش صبـح بـه شـهرری، سـه‌راه تقـی‌آبـاد، مـی‌رسـاندم تـا از گاوهـای آبستن متعلـق بـه مرحـوم آقـای زرقانـی، پـدر دوسـت و همـکار عزیـزم آقـای دکتر اصغـر زرقانی خـون بگیـرم ایـن پایان‌نامه در همان سـال 1340 چاپ و سـال‌های بسـیاری محققین ایرانی بدان اسـتناد می‌کردنـد در سرآغـاز این کتـاب کوچک آمده اسـت: ایزدی را سـتاییده‌ام کـه دل ذره‌ی بـی‌مقـداری چـون مرا از مهر خویش روشـن نمـود. او سـودای دانـش در سرم قـرار داد و توفیـق تدویـن پایان‌نامـه را بـه مـن عنایـت فرمـود برتریـن انگیـزه پژوهنـدگان دانـش و بینش در انجـام مطالعـات علمی همانا عشـق و شـوق به کشـف مجهولات است.سـالک هنرمنـدی کـه بدون چشـم‌داشـت بـه نتیجـه‌ی مـادی واله هنر اسـت، شـیفته‌ی دانـش بـوده و از علـم بـه‌جـز علم نمـی‌جوید. بـدون آن‌کـه بدانـم، فـی‌الواقـع همان مطلبی را گفته‌ام که مولانـا جلال‌الدیـن بلخـی قـرن‌ها قبـل فرموده بـود، و من در سـال 1372 آن‌را بـرای دیباچـه کتـاب تاریـخ دامپزشـکی و پزشـکی ایـران، (جلـد اول: ایـران باسـتان) آورده‌ام.باری درسم تمام شده بود و در انتظار انجام خدمت سربازی و ورود به دانشگاه برای استخدام و ادامه تحصیل بودم. بهتر آن بود که دیگر بیش از این باری بر دوش خانواده نباشم. به لطف مرحوم دکتر کاوه که مرا هم‌چون فرزند خود می‌انگاشت و در آن‌هنگام مدیر کل دامپزشکی کشور بود از مهر ماه 1340 تا پایان آذرماه همان سال در قسمت مبارزه با سل سازمان دامپزشکی کشور مشغول به‌کار شدم و در زمینه مبارزه با سل نکته‌های بسیاری آموختم و به اهمیت سل گاوی و خطر آن برای اقتصاد دامی و کشاورزی کشور و بهداشت انسان پی بردم و در زمینه این بیماری خانمان‌سوز تجربیاتی پیدا کردم که سرانجام سالها بعد در سال 1370 بنا به درخواست دوستان گرامی دکتر ابوالحسن ضیاء ظریفی، دکتر جواد طباطبایی و دکتر محمود نجم‌آبادی مطلبی در 80 صفحه به عنوان سل حیوانات و سرایت آن به انسان همراه با مراجع بسیار برای کتاب مبانی سل‌شناسی آقای دکتر علی اکبرولایتی که خود خواستار آن بود نگاشتم. حقیقتاً برای نگارش این 80 صفحه بدون هیچ چشم‌داشت و پاداشی به‌اندازه یک کتاب 300 صفحه‌یی زحمت کشیدم. شکر خدای را که این مطلب هنوز خریدار معنوی و مشتری بازار حقیقت جویی دارد.
خدمت سربازی
از ابتدای دی‌ماه 1340 به خدمت سربازی رفتم و اولین باری بود که گردان پزشکی تشکیل شده بود. حدود 100 نفر پزشک داروساز، دندان‌پزشک و 3 نفر دامپزشک مجموعا گردان پزشکی را تشکیل می دادند. 6 ماه دوره طب نظامی را دیدیم و من در این مدت مسوول بازرسی بهداشت مواد غذایی پادگان بودم.ضمن انجام خدمت وظیفه در بخش میکروب‌شناسـی در آزمایشـگاه دکتر دیهیمـی روی کشـت میکروب مشمشـه کار کردم و شـیوه‌های مخصوص بـه آن‌را آموختم.در تیرمـاه سال 1342 پـس از پایـان خدمـت افسری وظیفـه در امتحانات دسـتیاری میکروب‌شناسـی دانشـکده شرکت کردم و از شـهریور ماه بـه‌عنـوان دسـتیار میکـروب‌شناسـی انتخـاب شـدم. در همان یـک‌سـاله سربـازی مقالـه‌ی تحقیقـی کورینه باکتریـوم اوویـس را با کمـک همـکاران تهیـه کـردم که چاپ شـد.در دوره‌ی دستیاری در دانشکده سخت‌کوشی سخت ادامه داشت. به یاد دارم برای تکمیل زبان فرانسه 3 روز در هفته به انستیتوی ایران و فرانسه در خیابان حشمت‌الدوله می‌رفتم. کلاس از ساعت 6 تا 8 بعدازظهر دایر بود. من اتومبیل نداشتم و رانندگی نیز نمی‌دانستم. در ضمن حقوق ماهی 780 تومان به این چیز ها نیز نمی‌رسید. ساعت 5 و 30 دقیقه بعدازظهر از دانشکده پیاده به انستیتو فرانسه می‌رفتم. 2 سالی در ایام تابستان ماه رمضان نیز این کلاس برقرار بود. در فاصله‌ی دو کلاس سریعاً به دکان بقالی سر می‌زدم. کمی پنیر روی نان گذاشته افطار می‌کردم و باز به کلاس بر می‌گشتم. به خانه که می‌رسیدم حوالی ساعت 10 شب بود. شامکی خورده خوابکی می‌کردم. سحر برخاسته و پس از سپیده صبح به دانشکده می‌رفتم و از ساعت7 و 30 دقیقه صبح در آن‌جا تا 5 و 30 دقیقه بعدازظهر مثل هر روز مشغول کار می‌شدم.در عین حال پنج‌شنبه بعدازظهر و جمعه به مجالس عرفانی، مذهبی و ادبی می‌رفتم. چند سالی عضو انجمن ادبی صائب بودم.

بورسیه فرانسه
در دانشکده استاد و رییس گروه میکروبشناسی مرحوم دکتر رستگار چند بورس تحصیلی که از طرف دولت فرانسه به ایران اهدا شده بود و یکی از آن‌ها برای تحصیل در رشته میکروب‌شناسی در انستیتو پاستور پاریس و مراکز علمی فرانسه بود به من پیشنهاد کرد. محتوای علمی بورس بسیار برجسته بود و تأمین مالی و حقوق مادی آن بسیار اندک و در حداقل نیاز بود یعنی 480 فرانک فرانسه که آن‌زمان نیز مبلغ قابل ذکری نبود. به همان 480 فرانک فرانسه و اقامت و تحصیل در پاریس دل‌خوش شدم و در اوایل دی‌ماه سال 1343 بار سفر بستم و به پاریس رفتم.در اواخر سال 1345 دکتر کاوه از ایران برایم نوشت که باکتری خاصی برای بارور کردن کشت سویا لازم است و امریکاییان آن‌را می‌فروشند و اکنون با قیمتی گزاف عرضه می‌دارند و خرید آن مقرون به صرفه نیست. ببین می‌توانی تکنیک و سویه‌ی آن‌را فراهم کنی و این‌کار را در ایران راه بیندازی. من از استادم کمک خواستم. ایشان مرا خدمت پروفسور پوشن رئیس سرویس میکروب‌شناسی خاک انستیتو پاستور فرستادند. آن دانشمند پیر چند کتابی در اختیارم گذاشت و گفت: پس از مطالعه مباحث مربوط نزد من بیا. چنین کاری انجام دادم. ایشان پس از چند پرسش از من متوجه شد اصول را فرا گرفته ام. گفت: دیگر من چیزی نمی‌دانم به تو بگویم. آدرس پروفسور بونیه را در دانشگاه کشاورزی ژامبلوکس بلژیک به من داد و گفت برای او نامه‌یی بفرست و از قول من سلام برسان. من سوالات متعدد خود را در طی نامه‌یی چند صفحه‌یی برای ایشان نوشتم. چند روز بعد پاسخ آمد که برای پاسخ تو نوشتن کتابی لازم است! یک روز از صبح تا غروب باید نزد من باشی تا همه چیز را بگویم. بونیه کارشناس جهانی این رشته بود و سال‌ها در کنگو افریقا تحقیق کرده بود.

استاد به قلم استاد (داستان زندگی دکتر حسن تاجبخش)

از نظر مادی زندگی‌ام در تنگنا بود. تفریحم آن بود که مثلاً ماهی یک‌بار سینما می‌رفتم و باید پس از آن چند روز قناعت می‌کردم تا جبران شود. بلژیک رفتن هزینه می‌خواست. برای مرحوم دکتر کاوه نوشتم که آیا لازم است مسافرت کنم؟ ایشان نوشتند حتماً. و بعداً جبران می‌شود. من از اندوخته‌ی ناچیز خود بدون چشم‌داشت به جبران مادی با قرار قبلی به بلژیک و ژامبلوکس رفتم. شب در هتلی اقامت کردم و صبح اول وقت به دیدار آن بزرگ مرد رفتم. او از دیدنم خوشحال شد و از کار و بارم پرسید. نتیجه‌ی تحقیقاتی را که در انستیتو پاستور در مورد تیموس انجام داده بودم برایش گفتم. بسیار خوشحال شد و گفت بر روی همین باکتری چه خوب است چنین کاری انجام گیرد و صریحاً گفت سال‌ها است به دنبال کسی همچون تو می‌گردم. اگر موافق باشی پس از چند ماه که کارت در انستیتو پاستور تمام می شود، تو را رسماً در این دانشگاه به پشتوانه تخصصی که اخذ کردی به‌عنوان دانشیار می‌پذیریم و همین نوع تحقیق را انجام بده. از ایشان سپاس‌گزاری کردم و گفتم اجازه بفرمایید پس از بازگشت به ایران با شما تماس بگیرم. و عرض ارادت نمایم تا چند سال بعد همه‌ساله هنگام نو شدن سال میلادی برایشان کارت تبریک می‌فرستادم و ایشان می‌گفتند هنوز جای کار برای تو در دانشگاه باقی هست. اما من در سودای دیگر و در اندیشه‌ی دیار خود و یار خود بودم. به‌هرحال آن‌روز تا غروب تمام اصول کار را پروفسور به من گفت. سوش میکروبی و نمونه از مواد مورد لزوم را به من داد. یعنی به عبارت امروزی تکنولوژی را برای ایران به رایگان به بنده هدیه داد. کاری که آن روزگار امکان پذیر بود و دیگر این نوع دهش و عنایت حکم سیمرغ و عنقای قاف عزت را دارد. آری! چنین کنند بزرگان   چو کرد باید کار.
غروب به دعوت پروفسور به خانه ایشان رفتم. شب آن استاد مهربان من را به راه آهن رساند و به پاریس بازگشتم. پس از بازگشت به ایران، حتی برای ترخیص مواد لازم برای این باکتری با مشکل روبرو شدم. به‌هرحال به لطف یکی از اقوام که در گمرک بود سوش میکروبی و توشه آن‌را آزاد کردم. نزد مرحوم دکتر کاوه رفتم. ایشان گفتند دولت ایران با امریکا توافق کرده و دیگر تحقیق درباره این موضوع لزومی ندارد. پس از چند سال روزی آقای مهندس شیبانی رییس وقت موسسه بذر و نهال در دانشکده دامپزشکی کنفرانسی می داد و دم از تحقیق می‌زد. موضوع را گفتم و قرار شد برای تحقیق در این زمینه کمک کنند. تنها مبلغ 1000 تومان پرداختند. با مبلغ ناچیز باکتری را تهیه کردم و آن‌ها در مزرعه به‌کار بردند. حدود 80% نوع امریکایی موثر بود. اما دیگر سراغی از من نگرفتند. پس از انقلاب در دوران جنگ با قطع برق‌های مکرر و طولانی سوش میکروبی عزیزم از بین رفت. حوالی سال 1362 دوباره برای تهیه‌ی این باکتری گرفتار شدند. ایلی از متخصصین که در این رشته نا آگاه بودند را جمع کردند و از من نیز خواستند چنین کاری را انجام دهم اما سوش از بین رفته بود؛ ایران گرفتار تحریم بود، پروفسور بونیه بازنشسته شده و آدرسش تغییر کرده بود. با وجود این از پا ننشستم. اما گروه کثیر چندین نفری که اکثرا اطلاعی از این موضوع نداشتند، ندانسته سد راه کار بودند. باید سویه‌یی را در طبیعت پیدا نموده در آن موتاسیون ایجاد کرده و کار می‌کردیم که چند سالی تحقیق با اصول علمی را می‌طلبید که کسی یار آن نبود و کمتر آن‌را درک می‌کرد. لاجرم نتیجه‌یی نگرفتم و به گوشه انزوا پناه بردم. مضافاً بر آن که نوعی فراورده از جایی دیگر خریدند و به من دیگر احتیاج نبود.صبح‌ها ساعت 7 صبح از خانه به طرف انستیتو پاستور می‌رفتم. دوره‌ی میکروب‌شناسی را با موفقیت کامل گذراندم و در میان همه‌ی دانشجویان فرانسوی و خارجی شاگرد اول شدم. در پاریس کار خود را ادامه می‌دادم. از ایران زود هنگام فرایم خواندند و فکر کردند من از آنانی هستم که وطن را به خارج از وطن بفروشم و به محضی که موقعیتی پیدا کردم از بورس دولت ایران و بیت‌المال مردم استفاده کرده خود را در اختیار بیگانگان قرار دهم و لاف و گزاف خواهم گفت. چنان‌که می‌بینم چقدر فرار مغزها صورت می‌گیرد و گروهی از این مغزها یا بی‌مغزها با پول ملت و دولت به خارج می‌روند؛ تعهد را به نوعی سرهم می‌کنند و همان‌جا می‌مانند یا پس از بازگشت چند ماهی نگذشته بهانه‌تراشی کرده که قدر ما را نمی‌دانند و رهسپار بهشت موعود خود می‌شوند.
در سـال 1344 که در انستیتوپاسـتور پاریس درس می‌خواندم، وقتی مبحـث مشمشـه را بـه ما درس دادند، برای کشـت و دیـدن ضایعات میکـروب در خوکچـه‌ی هنـدی، اسـتاد جنـاب آقـای پروفسـور تیبـو فرمودنـد: تنهـا تـاج‌بخش باید ایـن‌کار دقیق و خطرناک را انجـام دهـد! گفتـم چـرا مـن؟ فرمودنـد: میکروب مخصوص اسـب اسـت از اسـب بـه انسـان سرایـت مـی‌کنـد نـه از انسـان بـه اسـب، بنابرایـن وظیفـه‌ی دامپزشـکان اسـت کـه در مـورد آن بررسـی کننـد نه پزشـکان. از طرفی این بیماری در فرانسـه وجـود نـدارد، ولـی در کشور شما ایران فراگیـری دارد. پـس شما بایـد کار کنیـد گفتـم بـه دیـده‌ی منـت دارم.
یک سـال دوره‌هـای تخصصـی میکروب‌شناسـی و ایمنی‌شناسـی را در انسـتیتو پاریـس گذرانـدم. در انسـتیتو پاسـتور پاریـس توفیـق شـاگردی سـه برنـده‌ی جایـزه نوبـل پروفسـور مونـود (Monod)و ژاکـوب (Jacob) و لولـف ( Lwolff)را داشـتم.از محضر پروفسـور گوره نیز نکات بسـیاری آموختم. پروفسـور گوره مدتـی رئیـس فرهنگسـتان پزشـکی فرانسـه بـود و یک‌بـار نیـز حوالی 1350 بـه ایـران آمـد و مـن در خدمـت‌شـان بـودم. در کالـج دو فرانـس (College de france)در سـوربن پاریـس گاهی افراد برجسـته‌ی علمـی جهـان درس یا کنفرانـس ارائه می‌نمودند. در سـال 1967 (1346) هفتـه‌یی یک‌بـار از سـاعت 10 شـب به بعد پروفسـور ژاکـوب ژنتیک میکروبـی را ارائـه مـی‌کردنـد در انسـتیتو پاسـتور پاریـس بـرای مـن یادداشـت‌بـرداری مشـکل بود. جزوه‌های یکی از دوسـتان فرانسـوی را می‌گرفتم تا یادداشـت کنم. چنـد شـب چنیـن کاری انجـام دادم و تا حدود چهار صبـح نخوابیدم. دیـدم چنیـن کاری امـکان نـدارد. یـا باید بـرای پرهیز از مردود شـدن بـه ایـران بازگـردم یا از دروس اسـتادان (که اکثراً تند حـرف می‌زدند) خـود یادداشـت بـردارم. چنیـن کاری انجـام دادم. اول مشـکل بـود و بعد عـادت کردم.در دوره‌ی ایمنـی‌شناسـی، این‌بـار نیز با نمراتی درخشـان‌تر شـاگرد اول شـدم و خانم پروفسـور پیشـود (Piechaud) با صدای بلند مرا افتخار ایران (Honneur de l’Iran) نامیـد، آن‌زمـان کـه جنـاب پروفسـور گرابـار دیپلـم افتخـار را بـه‌مـن مـی‌داد گفت: فـردا بعـدازظهر نزد مـن بیـا. خدمت‌شـان رفتـم از روز بعـد در سرویـس ایشـان (کـه یکـی از سـاختمان‌هـای قدیمـی انسـتیتو پاسـتور بود) مشـغول کار شـدم.
در فرانسه شغلی برایم پیشنهاد شد که برای ریاست بخش ایمنی‌شناسی سرطان‌شناسی مشغول به‌کار شوم و گفتند تا ابد از جهت مادی و شغلی تأمین هستی. در مقابل این پیشنهاد مکثی کرده و با عرض سپاس فراوان و اظهار خوشحالی از چنین موقعیتی گفتم امثال من در فرانسه چندان کم نیستند ولی در ایران به‌من احتیاج مبرم دارند. اجازه بفرمایید این لطف شما را قبول نکنم. چند ماهی برای فکر کردن به‌من وقت دادند ولی تصمیم من همان بود که گفتم. امروز نیز با همه‌ی رنج‌ها کم‌محبتی‌ها و مشکلاتی که داشته و دارم اگر دوباره چنین سوالی از من می‌کردند همان پاسخ را می‌دادم.
بازگشت به وطن
چرخ دوری زد و در سال 1346 با کوله‌باری از گنجینه‌ی دانشی که با رنجی شبانه‌روزی سه‌ساله تهیه دیده بودم و پند بزرگان نشنیده به ایران بازگشتم و جای بسی شادی است که خاک‌بوس کوی عشق گشتم.با همه‌ی آن‌چه که هدیه‌ی وطن کرده بودم باز از من امتحان کتبی، عملی، شفاهی و سخنرانی به‌عمل آوردند و به استادیاری‌ام برگزیدند.از همان وقتـی کـه بازگشـتم، یـارم قلـم و نـگارم صفحـه کاغـذ، درخلـوت خویـش چهـره‌ی معصـوم چنـد ده دانشـجوی معـدودی را کـه داشـتم در صفحـه‌ی خیـال مـی‌کشـیدم و بـرای دانشـجویان ایرانـی بـه پهنـه‌ی زبـان فارسـی مـی‌نگاشـتم. خوشـحالم بگویـم کـه از آن سـال تاکنـون یعنـی حـدود 45سـال هنـوز قلمم به زمیـن گذاشـته نشـده اسـت. مجموعـه‌ی نوشـتجاتم شـامل حـدود 22 کتـاب، برخـی قطـور و برخی نازک و بیـش از 200 مقاله به زبان‌های فارسـی، فرانسـه، انگلیسـی، در مجلات معتبر بین‌المللی و مجموعه‌ی کنگره‌های بین‌المللی و مجلات معتبر ایرانی و خارجی و کتاب‌های کنگره‌هـای علمـی و تمدنـی ایـران اسـت. مجموعه نوشـته‌های چاپ شـده‌ام بیـش از دوازده هـزار صفحـه اسـت.بیهوده نیست که اکنون بینایی یکی از جهان‌بینانم از بین‌رفته و پیری و فرسودگی رخ نموده است.
زندگی مشترک
در سال 1349 به مقام دانشیاری دانشگاه تهران برگزیده شدم. در همان سال ایام به کام بود و بخت یار. با سرکار خانم شهلا مساح ازدواج کردم. آری! این یار یگانه دیگر همواره مددکارم بود. او خانمی تحصیل‌کرده است و شاگرد اول دانشکده حقوق دانشگاه تهران در سال 1347. آری! دیگر اکثر بار زندگیم به دوش او بود و مرا آسوده می‌گذاشت تا به‌کار تحقیق و کتاب و مقاله نوشتن بپردازم. وقتی از سال 1353 به بعد چند سالی تنها در مجلات بین‌المللی و علمی ایران مقاله‌ی تحقیقی می نوشتم و بقیه وقتم را به مطالعه‌ی ادب و تمدن ایرانی می‌پرداختم او به من می‌گفت چرا سر قلم را می‌شکنی و از ناملایمات کتاب‌نویسی و چاپ آن خسته می‌شوی؟ آری! باید بگویم هر کتابی را که پس از چند ماه یا چندین سال خون دل خوردن و هم‌چون مار به خود پیچیدن نوشتم، چندین نفر حسود و دشمن شناخته شده ولی چندصد یا چندهزار دوست ناشناخته یعنی خواننده‌ی مشتاق پیدا کردم که این بر آن در وجودم چیره است. البته دزدی از آثارم فراوان بوده و هست. در مهر ماه 1350 خدای بزرگ علی عزیز را به من و شهلا عنایت کرد که اکنون فوق لیسانس مهندسی است. وی در سال 1381 ازدواج کرده و در طبقه‌ی بالای منزل‌مان در ناران لواسان زندگی می‌کند. قسمت چنین بود که بارمان سبک باشد و همچون چینیان تک فرزند باشم. خداوند فرزند من و همه‌ی فرزندان ایران را از اهریمنان جسمی و روحی در امان دارد.
در سال‌های 1349 تا 1357 چهـار شـاگرد فرانسـوی داشـتم که در آزمایشـگاه میکروب‌شناسی دانشکده‌ی دامپزشکی تهران تحت هدایت اینجانـب تحقیـق مـی‌کردنـد و پایـان‌نامـه‌ی دکترای دامپزشـکی را همیـن‌جـا به زبان فرانسـه نوشـتند. در سـال 1353به دعوت دانشـگاه بریسـتول انگلسـتان، به مدت یک سـال در آزمایشـگاه میکروب‌شناسـی دانشـکده دامپزشـکی مشغول تحقیق بودم که نتیجه‌ی آن دو مقاله‌ی پژوهشـی ابتکاری در زمینه‌ی تهیه واکسـن هـای موثر بـر ضـد سـالمونلا دابلیـن (Samonella Dublin) است. در سال 1355ره‌توشـه‌ی علمـی خـود را بـه نقد هیـات ممیزه دانشـگاه تهـران واگذاشـتم و در سـن 39 سـالگی بـه عنـوان اسـتاد میکـروب‌شناسـی و ایمنی‌شناسـی دانشـگاه تهـران برگزیده شـدم و جوان‌ترین اسـتاد بودم.بنـده از ابتـدای دبسـتان تـا کنـون حدود 70سـال اسـت بـه‌جز علم بـه کار دیگـری نپرداخته‌ام. مـن به دو واسـطه شـاگرد لویی پاسـتورم: پروفسـور گرابار، رنه کوتی، لویی پاسـتور؛ پروفسـور گوره، پروفسـور کلنش، لویی پاستور. پاستور مقـتدای علمـی مـن اسـت. آن مـرد بـزرگ در جشـنی که به مناسـبت هفتـاد سـالگی‌اش برگـزار شـد گفـت:“puJ’ ai Fait tou ce que j’ ai“ یعنـی مـن آن‌چـه مـی‌توانسـتم انجـام دادم. مـن ناچیـز نیز در حـد توان خـود چنیـن کردم.

مردی برای تمام فصول (زندگی نامه استاد دکتر حسن تاجبخش)

نظرات

دانشجوی زابل در تاریخ 29 خرداد 1395
عالییییییییی بود.
عاطفه در تاریخ 29 خرداد 1395
ممنون از سایت بی نظیر وت پارس.بسیار مطلب کامل و خواندنی بود.شما بهترینید
ALI.KH در تاریخ 29 خرداد 1395
لطفا این چنین مطالبتون رو ادامه بدهید.خیلی جالب بود.
نظرتان را بنویسید توجه: نظرات قبل از انتشار توسط مدیریت تائید خواهند شد.

Secure image